تبلیغات

:::::: سلام خدمت شما .. خیلی خیلی خوش آمدید .. نظر هم یادتون نره .. اگر قسمت نظرات غیر فعال بود یا مشکلی داشت در قسمت تالار گفتمان نظر بدین ::::::

پسری از خاک کویر
بی صدایی | عمومی ,

 

مادر عزیز با وجود اینکه خیلی دوست دارم اما هیچ وقت نتونستم باهات راحت باشم .

هیچ وقت نذاشتی تا اخر حرفمو بزنم و همیشه پیشداوری هات در مورد هر چیزی عذابم داده . 

و فقط و فقط برای اینکه ناراحت نشی و احترامت حفظ شه در برابرت سکوت کردم.

اما این دلیلی نبوده که ازت نرنجم.

بازم طبق معمول امروز یه  برداشت اشتباه از حرفام ..

 بازم قضاوت عجولانه و بازم من سکوت در مقابلت !

ولی نمیدونم تا کی باید در برابرت سکوت کنم و حرفامو فقط تو ذهنم باهات مرور کنم.

چرا شیوه دلسوزی هات و نگرانی هات منطقی نیست؟

یعنی من هیچ وقت نمیتونم حرفمو بزنم؟

من از بس سکوت کردم دارم خفه میشم !

کجا میتونم برم آزادانه هوار بزنم بدون ترس ازینکه کسی ناراحت بشه ؟

پس کی باید واسه خودم زندگی کنم ؟

خستم از بس که بخاطر دیگران  تو زندگیم نقش یه پادری رو بازی کردم !

من میخوام واسه خودم زندگی کنم نه بخاطر رضایت دیگران .

 


نوشته شده توسط مهدی حسینی در جمعه 10 خرداد 1387 و ساعت 05:05 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ بی صدایی

صفحات: